پنجشنبه 3 آذر 1396
بني آدم اعضاي يكديگرند (چرا در كار گروهي موفق نيستيم؟)
زمستان 1373

 

 

 

بني آدم اعضاي يكديگرند

(چرا در كار گروهي موفق نيستيم؟)

ارائه شده به سمينار سوالات اساسي جامعه ما در دانشگاه صنعتي شريف

 

محمد حسن مقني زاده(محقق معين)

زمستان 1373

info@moein.net

 

 

 

"نظم اجتماعي" و "وجدان كار" در جامعه اي تحقق مي پذيرد كه از "انسجام اجتماعي" بالائي برخوردار باشد و مردم به مثابه "يدواحده" عمل كنند.                                                                                                                                                                                          

                بنظر مي رسد كه يكي از عوامل زير بنائي مهم در بروز مسائل اجتماعي، اقتصادي و فرهنگي جامعه ايران ريشه در "گرايش" فرد گرايانه پنهاني ائي دارد كه بصورت "ايستاري" در "ناخودگاه" ذهن اكثريت مردم ايران جاي گرفته است. اين گرايش فردگرايانه كه الزاماً بعد اقتصادي ندارد و عمدتاً ريشه فرهنگي دارد، موجب شده كه "اجتماعي شدن " و "جامعه پذيري" در آحاد جامعه فرايند ناقصي داشته باشد. هر كس در يك دنياي مستقل و جدا از ديگران بسر برد و "روابط اجتماعي" در سطح نازل و "ساخت نايافته" و در نتيجه ناپايدار است و لذا "انسجام اجتماعي" ( SOCIAL INTEGRATION) تحقق نمي يابد و يا ضعيف است.

                تا اين ايستار ذهني و كاركردهاي عيني آن پا برجا بمانند انسجام اجتماعي به شكل جامع و مانع خود بوجود نخواهد آمد و در نتيجه انتظار برقراري نظم اجتماعي و وجدان كارانتظاري عبث وبيهوده است.فقدان انسجام اجتماعي در يك جامعه  معضلي بسيار مهم و پيچيده است نمودهاي عيني اين معضل در ناتواني انجام كارهاي گروهي حتي در سطح دانشگاه و بين دانشجويان و حتي در ميان استادان، و يا در عمل سياسي و تشكيل احزاب، و يا در عدم گسترش حلقه هاي ارتباط اجتماعي و گروهها در اقشار مختلف جامعه و يا در ناتواني ايجاد تشكل هاي فعال و واقعي حرفه اي در قالب سنديكاها و تعاوني ها در سطح كارگران و كارمندان و ساير حرف، كاملاً مشهود است و اين درحالي است كه لازمه برقراري انسجام اجتماعي ايجاد چنين روابط اجتماعي در سطح جامعه است. يعني انسجام اجتماعي برخاسته از وابستگي متقابل بين تشكل هاي منسجم گروهي است.

                ريشه هاي فرهنگي فقدان انسجام اجتماعي را مي توان در ماهيت نظام سياسي حاكم بر ايران طي قرون متمادي يافت. نظام شاهنشاهي و تكيه مفرط بر شاه، بعنوان سايه خدا نوعي فرد پرستي و يا فرد گرائي را موجب شده است كه عوارض عيني آن حتي بعد از اضمحلال نظام شاهي نيز در اعمال افراد و نهادهاي اجتماعي ديده مي شود.

 مسئله عدم تشكيل شوراها در كشور وعدم استمرار نظام شورائي در برخي از دستگاههاي اجرائي و همچنين صوري بودن بسياري از شوراهاي موجود و محوريت يك فرد در هر شورا از ديگر نمودهاي عيني اين معضل اجتماعي است.

                اين معضل نوعي خاص گرايي را بر رفتار اجتماعي تحميل كرده كه عوارض بسيار سوئي بر شخصيت افراد و روندهاي اجتماعي مي گذارد، بطوري كه خاص گرايي تقريباً به يك منش ملي و به الگوي رفتاري و رويكرد مسلط بر فرهنگ جامعه تبديل شده است. در حالي كه هر جامعه اي تنها زماني عملكرد درست دارد كه اعضايش به شيوه اي حساب شده و پيش بيني پذير رفتار كنند. براي بقاي جامعه اعضاي آن بايد با همديگر همكاري كنند و اگر هر كس به ميل خود رفتار كند، درگيريها و نابسامانيهاي وحشتناكي پيش مي آيد. اعضاي يك جامعه از طريق اجتماعي شدن ياد
مي گيرند كه چگونه  بايد با ديگران ارتباط برقرار كنند و دانشي را كه براي ابقاي يك جامعه كارآمد لازم است به نسلهاي ديگر انتقال دهند

البته در همه مقاطع انسجام اجتماعي به يك اندازه نبوده است براي مثال در بعضي از شرايط جامعه مانند شرايط اجتماعي يكسال قبل از پيروزي انقلاب اسلامي، و يا در بعضي مقاطع حساس در جنگ تحميلي، چون شرايط بعد از قبول قطعنامه 598، بر اثر وجود رهبري فرهمند (كاريزماتيك) و شرايط عيني جامعه در هر دو مورد نوعي انسجام اجتماعي قوي بطور موقت ايجاد شده است ولي به صورت يك روند رو به رشد در نيامده و همواره پس از خلاصي از شرايط ويژه سير نزولي انسجام اجتماعي مشاهده شده است.

                حالت  عكس و نزولي انسجام اجتماعي نيز پس از اتخاذ سياست هاي جديد اقتصادي در دولت پس از جنگ، در جامعه مشهود است زيرا اجراي سياست هاي جديد ملازم با ايجاد نوعي فردگرائي و نفع طلبي شخصي در آحاد جامعه بوده است كه با توجه به زمينه فرهنگي مساعد جامعه، فرد گرائي تشديد و در نتيجه انسجام اجتماعي تضعيف شده است، آنچه مسلم است در جامعه امروزي ايران، شرايط برقراري همبستگي اجتماعي مكانيكي بر مبناي REGULATION وجود ندارد و برقراري نوعي شبه وفاق جمعي توسط تبليغات، دائمي نيست  و مي بايستي بدنبال برقراري انسجام اجتماعي بر مبناي INTEGRATION برويم و اين انسجام از تعامل و برقراري سه مولفه قانون، عدالت اجتماعي و آزادي در جامعه بوجود مي آيد و اين هر سه "مقدمه لازم" مسلماني است.

                چنانچه آگاه و صادق باشيم با توجه به طرح معادلات جديد جهاني از جمله "نظم نوين و القاي يكپارچگي فرهنگي" در قالب دهكده جهاني و شبيخون يا تهاجم فرهنگي شديد شده، راهي جز تقويت انسجام اجتماعي بر مبناي سه مولفه فوق پيش روي خود نمي بينيم. بنابراين يكي از سوالات اساسي جامعه ما بررسي علل فقدان و يا تضعيف انسجام اجتماعي است كه اميدوارم با فهم و قبول اين واقعيت بعنوان يك معضل، گامي به سوي رهايي از آن برداريم و عملاً بتوانيم نظم اجتماعي و وجدان كار را در جامعه حاكميت بخشيم.

انشاء ا. .


 

 

بازگشت به فهرست مقالات